تبليغاتX
عطر تو
عطر تو

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

 

 

 

وقتی جوكرها، ارزششون از یك آس دل بیشتر میشه،

دیگه پاسور عشق رو نمیشه با هیچ حكمی برد.

 

 

 

 

خط خطی ها :

 

-خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی. خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری. خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد.

 

-هنگامی كه در سكوت نفرت انگیزی كه جزء بانگ زنجیر بردگان، بانگ دیگری به گوش نمیرسد؛ اگر همه در برابر گردنكش گردن نهند، مرگ آن ملت فرا میرسد. "شاتو بریان"

 

-اينقدر دنبال آهنگ جديد نباشید. همسفر كه هست. اینجا

پی نوشت : شاعرش، یکی از دوستامه.

 

+نایت اسکین همه عکس هامو خورد! مجبور شدم تغییراتی بدم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:2 توسط سعید| |

 

 

 

در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده‌ای با 18 فرزند زندگی می‌كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد.  در همان وضعیت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت رویایی را در سر می‌‌پروراندند. هر دوشان آرزو می‌كردند نقاش چیره‌دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند كه پدرشان هرگز نمی‌تواند آن‌ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

 

یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می‌بایست برای كار در معدن به جنوب می‌رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می‌كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی‌هایش حمایت مالی می‌كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد. آن‌ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن‌های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه‌روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می‌كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی‌های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ‌التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی‌های حرفه‌ای خودش به دست آورده بود.

 

وقتی هنرمند جوان به دهكده‌اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت‌های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام بـرپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی‌اش برای قدردانی از سال‌هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می‌توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می‌كنم.

 

تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك‌هایش را پاك می‌كرد به انتهای میز و به چهره‌هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی‌توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین! چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می‌كنم، به طوری كه حتی نمی‌توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم.  من نمی‌توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

 

 

 

 

خط خطی ها :

 

-آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی‌هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه‌اش را صرفاً دست‌ها نام‌گذاری كرده بود اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را « دستان دعاكننده » نامیدند.

 

-امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم، نفسی نیست

بر من نفسی نیست ، نفسی نیست. "اردلان سرفراز"


-تو پیدا كردن یك موضوع خوب برای Lecture م هنگ كردم! پیشنهاد؟

 

-نه به اون وقتی كه اصلا علاقه ای به دیدنش نداشتم، نه به الان كه ديگه بدون اون نميشه! اینو میگم

 

-... همين.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:51 توسط سعید| |

 

 

و من در این وطن وارونه، به دنبال حقم میگردم. حقی كه دزدیده شد، برده شد به جایی كه عرب نی انداخت! شاید هم دور تر از این حرف ها. اصلا شكایتی نیست ها! اصلا من را چه به شكایت؟! وقتی تاج ِ سلطان بر سر روباه برود، همین است دیگر. روباه ها آنقدر لعنتی های بی آبرویی بودند كه همه چیز، وارونه شد. وارونه ای كه میمردند برای آن اما من از آن سیر شده ام! آنقدر به من خورانده اند كه سیر شده ام. كاش میشد همه ی آنچه را به من خورانده اند روی لعنتی های بی آبرو بالا بیاورم.

 

اگر جایی حق را به حراج گذاشته اند، برایم بخرید.

كه من هنوز در این وطن وارونه،

به دنبال حق دزدیده شده ام میگردم.

 

 

 

 

خط خطی ها :

 

-لعنتی های بی آبرو : Inglourious Basterds

 

-بنویسی، پاك كنی. دوباره بنویسی و بنویسی و بعد دوباره پاك كنی. این یعنی یك خودسانسوری واقعی!

 

-من و تو حق داریم
در شب این جنبش، نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده، با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست! "فرهاد"

 

-ابی برای من همیشه عالیه، حتی اگه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه گوش كنم. مست چشات ورژن جدیدش هم اومد. اينجا

 

- Love Story رو میخوام. اما پیداش نمیكنم! همینطورم درباره الی رو.

 

-امروز ما، امروز فریاد
فردای ما، روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره می خوانم
با تمامی یارانم
گل سرود شکستن را
بگو، بگو که به خون می سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران، بگو به ایران
... "ایرج جنتی عطایی"

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:4 توسط سعید| |

 

 

این تو نبودی كه میگفتی : سبز، قرمز، آبی،

اصلا همه رنگ ها دوست داشتنی اند، جزء دورنگی؟

من تاوان كدام اشتباه را میدهم، كه باید هر روز برایت یك "رنگ" شوم؟

دورنگی من، به چه قیمتی؟! حتی به قیمت اینكه از بوم دلم پَسِت بزنم؟

 

 

 

 

خط خطی ها :

 

-از دوست داشتنی های این روزهای من :

در اتاق زیر شیروانی نوری هست

میتوانم از بیرون ببینمش، آری

و میدانم كه تو درون آنی و به بیرون مینگری. "شل سیلورستین"

 

-كی اشكاتو پاك میكنه، شبا كه غصه داری

دست رو موهات كی میكشه، وقتی منو نداری

شونه ی كی مرهم هق هق ت میشه دوباره

از كی بهونه میگیری، شبای بی ستاره... "امیرفرخ تجلی"

 

-نوبت به تو رسید

مظلوم‌ترین رنگ‌ها

دیروز سرخ،

و امروز...

رنگ بغض و كینه و فریاد

 

تو رنگ زمستان نیستی!

تو رنگ بعد‌ازظهرهای پائیز هشتاد وهشتی

رنگ سرزمین من...

 

-من... شاید... چند... روزی... ناپدید... شوم! ش.د.ت.ش

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:28 توسط سعید| |

 

 

دلم برای اون حس شیرین بچگانه تنگ شده. حسی كه با همه فرق داشت. متفاوت حرف میزد. متفاوت رفتار میكرد. دلم برای اون حس شیرین بچگانه تنگ شده. وقتی با انگشت می شمردم. یك، دو، سه، چهار، پنچ... شایدم اون وسط یكی از انگشت ها رو گم می كردم! دلم برای اون حس شیرین بچگانه تنگ شده. وقتی محال برام معنی نداشت. وقتی میشد با یه چشم روی هم گذاشتن تا آسمون هفتم هم رفت و با یه بغل ستاره برگشت. دلم برای اون حس شیرین بچگانه تنگ شده. وقتی دفتر نقاشی رو باز می كردم و خودم و مامان و بابا رو می كشیدم و اون نقاشی رو از همه ی دنیا بیشتر دوست داشتم. دلم برای همه ی اون نق زدن ها، بچگی کردن ها، گریه های گاه و بی گاه، الكی خوش بودن ها... تنگ شده. وقتی  همه ی حرف های بزرگ، سكوت شد. چشم ها از آمدن یكی از آسمون نا اميد شد و خیره به زمین. وقتی آرزوها یكی یكی سر به فلك كشید. وقتی همه هستند جزء اونی كه باید باشه، فهمیدم كه چقدر دلم برای آن حس شیرین بچگانه تنگ شده.

 

 

 

 

 

خط خطی  ها :

 

- زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره میگم،
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم
زندگی‌مو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم،
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم. "ایرج جنتی عطایی"

 

-با پول می توان جسم، و حتی كمی از احترام دیگران را خرید. ولی عشق را نمیتوان! "لئو بوسكالیا"

 

-وقتی گلشیفته نوازنده و هم خوان شد، شنیدن داره... Oy! 

-كامپیوترم از دست یك ویروس سمج نجات پیدا كرد و هیچی بهتر از این نیست!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:13 توسط سعید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ